پاییز پنجاه‌سالگی؛ خاطرات همرزم حاج قاسم سلیمانی به سه زبان خارجی ترجمه شد
پاییز پنجاه‌سالگی؛ خاطرات همرزم حاج قاسم سلیمانی به سه زبان خارجی ترجمه شد
روزنگار:«پاییز پنجاه سالگی» خاطرات سردار شهید مدافع حرم محمد جمالی به زبان ها ترکی استانبولی، آذری و عربی ترجمه شده است.

در این کتاب فاطمه بهبودی در گفتگو با مریم جمالی (همسر شهید)، خاطرات این شهید را روایت کرده است.

شهید جمالی، از فرماندهان لشکر ۴۱ ثارالله و از هم رزمان سردار سپهبد شهید حاج قاسم سلیمانی بوده که در ۱۳۴۲ در شهربابک کرمان به دنیا آمد و در آبان ۹۲ در حومه دمشق، شهد شیرین شهادت را نوشید.

انتشارات «فتا» ترکیه کار ترجمه این اثر به زبان ترکی استانبولی را به انجام رسانده و اکنون این کتاب در کشور ترکیه در اختیار علاقمندان قرار دارد.

انتشارات نون بیروت نیز پاییز پنجاه سالگی را به زبان عربی ترجمه کرده است که به زودی در لبنان منتشر خواهد شد.

کار ترجمه اثر به زبان آذری نیز در مراحل پایانی قرار دارد. 

کتاب پاییز پنجاه سالگی سال گذشته توسط انتشارات خطا مقدم منتشر شد.

با توجه به علاقه‌ای که حاج قاسم به شهید جمالی داشت، قول داده بود در مراسم رونمایی کتاب شرکت کند. اما قسمت این طور رقم خورد که کمتر از چهل روز پس از شهادت سپهبد سلیمانی، اثر آماده رونمایی و انتشار شود.

کتاب با خاطره خوابی که همسر شهید در نوجوانی دیده، آغاز می‌شود. تعبیر این‌خواب کمی بعد با خواستگاری و وصلت حاج محمد با مریم جمالی دختردایی‌اش، تعبیر می‌شود.

سبک روایی کتاب در کنار قلم ساده و بی‌تکلف نویسنده باعث شده خواننده از همان‌ابتدا جذب داشته‌های کتاب شود و زندگی سردار جمالی را از زبان همسرش دنبال کند.

اگرچه کتاب از زاویه دید یک زن روایت می‌شود، اما گره‌خوردن زندگی شهید جمالی با جهاد و حضور در جبهه‌های مختلف، باعث شده تقریبا هیچ‌کدام از فصل‌های «پاییز پنجاه سالگی» از خاطرات رزمندگی این‌شهید مدافع حرم خالی نماند و از این‌رهگذر، ما با بخش‌هایی از تاریخ کشورمان آشنا می‌شویم.

نکته بارز در زندگی شهید جمالی، ارتباط نزدیک او با سردار شهید حاج‌قاسم سلیمانی است. سردار سلیمانی پس از شهادت همرزمش، به شخصه پیگیر چاپ کتاب وی بود و قول داده بود در مراسم رونمایی آن شرکت کند، اما رونمایی از این‌کتاب در بهمن ۱۳۹۸، زمانی رخ می‌دهد که کمتر از ۴۰ روز از شهادت حاج‌قاسم می‌گذشت.

در بخشی از این کتاب می‌خوانیم:

«سردار سلیمانی پای قبری که حفر کرده بودند، ایستاده بود. رفتم جلو. گفتم: دیدید آخر حاجی شهید شد؟ سرش را زیر انداخت و گفت: قسمتش بود. سر گودی نشستم. چطور می‌توانستم باور کنم تا دقایقی دیگر محمد را به خاک می سپارند؟ … سردار سلیمانی، توی قبر رفت. حسین را صدا زدند. دلم می خواست جای حسین بودم و وقتی که کفن را از روی صورتش کنار می‌زدند، یک بار دیگر می دیدمش. دخترها دورتر کز کرده بودند…»